تبليغاتX
فوریت های پزشکی 89 زنجان
 
   

 

فوریت های پزشکی 89 زنجان
 کلاغ سفید

MZ

سلامی به گرمی کوره حموم عمومی , این وبلاگ برای همه ی عاشقان فوریت های پزشکی تنظیم شده است
kalaghesefid4444@yahoo.com

» هفته چهارم اردیبهشت 1391
» هفته سوم اردیبهشت 1391
» هفته اوّل اردیبهشت 1391
» هفته چهارم فروردین 1391
» هفته سوم فروردین 1391
» هفته دوم اسفند 1390
» هفته اوّل اسفند 1390
» هفته چهارم بهمن 1390
» هفته سوم بهمن 1390
» هفته دوم بهمن 1390
» هفته اوّل بهمن 1390
» بچه های هوشبری نود زنجان
» فوریت های پزشکی مشهد
» بچه های emt رامهرمز
» ابی استقلالی
» فروشگاه تقویت موی سر
» جامعه مجازی
» همسخن
» مامایی88 همدان
» سایت تفریحی سیب ترش
» مامایی90اردبیل
» مامایی 88 اردبیل
» سایت موسیقیمیز
» رادیولوژی 89
» دانشجوییان پرتو شناسی زنجان90
» فوریت های پزشکی کرمانشاه
» همه چی راجب فوریت های پزشکی
» فوریت های پزشکی همدان
» فوریت های پزشکی اردبیل
» دنیای دامپزشکی
»
»
» فواید ازدواج برای آقایان!!!
» چند عکس جالب و خنده دار
» چند عکس از دکتر شریعتی
» زندگی از دیدگاه استاد دکتر شریعتی
» نهمین در بهشت
» دختر و پیرمرد
» حکایت یک عشق واقعی
» یه روز یه ترکه یه رشتیه یک لره
» خاطره
» داستان سیندرلا به زبونه طنز
 

فواید ازدواج برای آقایان!!! شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391
 

قبل از ازدواج : خوابیدن تا لنگ ظهر
بعد از ازدواج : بیدار شدن زودتر از خورشید
نتیجه اخلاقی : سحر خیز شدن
قبل از ازدواج : رفتن به سفر بی اجازه
بعد از ازدواج : رفتن به حیاط با اجازه
نتیجه اخلاقی : با ادب شدن
قبل از ازدواج : خوردن بهترین غذاها بی منت
بعد از ازدواج : خوردن غذا های سوخته با منت
نتیجه اخلاقی : متواضع شدن
قبل از ازدواج : استراحت مطلق بی جر و بحث
بعد از ازدواج : کار کردن در شرایط سخت
نتیجه اخلاقی : ورزیده شدن
قبل از ازدواج : رفتن به اماکن تفریحی
بعد از ازدواج : سر زدن به فامیل خانوم
نتیجه اخلاقی : صله رحم
قبل از ازدواج : آموزش گیتار و سنتور و غیره
بعد از ازدواج : آموزش بچه داری و شستن ظرف
نتیجه اخلاقی : آموزش های کاربردی و مفید
قبل از ازدواج : گرفتن پول تو جیبی از بابا
بعد از ازدواج : دادن کل حقوق به خانوم
نتیجه اخلاقی : با سخاوت شدن
قبل از ازدواج : ایستادن در صف سینما و استخر
بعد از ازدواج : ایستادن در صف شیر و نان
نتیجه اخلاقی : آموزش ایستادگی
قبل از ازدواج : رفتن به سفرهای هفتگی
بعد از ازدواج : در حسرت رفتن به پارک سر کوچه
نتیجه اخلاقی : امنیت کامل.

 

 
 
 

چند عکس جالب و خنده دار شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391
 


ادامه مطلب

 

 
 
 

چند عکس از دکتر شریعتی سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391
 


ادامه مطلب

 

 
 
 

زندگی از دیدگاه استاد دکتر شریعتی سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391
 

زندگی همچون یك خانه شلوغ و پراثاث و درهم و برهم است


و تو درآن غرق ...


این تابلو را به دیوار اتاق مى زنى ،


آن قالیچه را جلو پلكان مى اندازى،


راهرو را جارو مى كنى،


مبلها به هم ریخته است،


مهمان ها دارند مى رسند و هنوز لباس عوض نكرده اى،


در آشپزخانه واویلاست و هنوز هم كارهات مانده است .


یكی از مهمان ها كه الان مى آید نكته بین و بهانه گیر و حسود


و چهارچشمى همه چیز را مى پاید...

 

از این اتاق به آن اتاق سر مى كشى،


از حیاط به توى هال مى پرى،


از پله ها به طبقه بالا میروى، بر میگردى


پرده و قالى و سماور و گل و میوه و چاى و شربت و شیرینى و حسن


وحسین و مهین و شهین .......


غرقه درهمین كشمكش ها و گرفتاری ها و مشغولیات و خیالات


مى روى و مى آ یى و مى دوى و مى پرى


كه ناگهان سر پیچ پلكان جلوت یك آینه است ...

 


از آن رد مشو...!

 
لحظه اى همه چیز را رها كن ،


خودت را خلاص كن،


بایست و با خودت روبرو شو،


نگاهش كن


خوب نگاهش كن


او را مى شناسى ؟


دقیقا ور اندازش كن


كوشش كن درست بشنا سی اش،


درست بجایش آورى


فكر كن ببین این همان است كه مى خواستى باشى ؟


اگر نه


پس چه كسى و چه كارى فوری تر و مهم تر از اینكه


همه این مشغله هاى سرسام آور و پوچ و روزمره و تكرارى و زودگذر و


تقلیدى و بی دوام و بى قیمت


را از دست و دوشت بریزى و به او بپردازى،


او را درست كنى،


فرصت كم است


مگر عمر آدمى چند هزار سال است ؟!


چه زود هم مى گذرد


مثل صفحات كتابى كه باد ورق مى زند،

 


آنهم كتاب كوچكى كه پنجاه، شصت صفحه بیشتر ندارد...


 

 
 
 

نهمین در بهشت یکشنبه سوم اردیبهشت 1391
 

شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند ، فرشته پری به شاعر داد و شاعـر شعری بـه فرشته . شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت. و فرشته شعـر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت 
خدا گفت: دیگر تمام شد.دیگرزندگی برای هر دوتان دشـوار می شود. زیرا شاعری که بـوی آسمـان را بشنود ، زمیـن برایش کوچـک اسـت و فـرشته ای کـه مـزه عـشق را  بچشد، آسمـان برایش تنـگ . 
فرشته دست شاعر را گرفـت تا راه های آسمان را نشانش بدهـد و...


شاعـر بال فرشته را گرفت تـا کوچـه پس کوچـه های زمیـن را به او معرفی کند . شـب کـه هر دو به خانه برگشتند ، روی بال های فرشته قدری خاک بود و روی شانه های شاعر چند تا پر .... فرشته پیش شاعر آمد و گفت : می خواهم عاشق شوم .  شاعر گفت : نه . تو فرشته ای و عشق کار تو نیست . فرشته اصرار کرد واصرار کرد .
شاعر گفت : اما پیش از عاشقی باید عصیان کرد و اگـر چنین کنی از بهشت اخراجت می کنند . آیا آدم و سرنوشت تلخش را فراموش کرده ای ؟
اما فرشته باز هم پافشاری کرد . آن قـدر که شاعر به ناچار نشانی درخـت ممنوعه را به او داد.
فرشته رفت و از میوه آن درخت خورد .اما پرهایش ریخت و پشیمان شد. آ ن گاه پیش خدا رفت و گفت: خدایا مرا ببخش . من به خودم ظلم کرده ام . عصیان کردم و عاشق شدم . آ یا حالا مرا از بهشت بیرون می کنی ؟ 
_ پس تو هم این قصـه را وارونه فهمیدی ! 
 پس تو هـم نمی دانی تنها آن که عصیـان می کند و عاشق می شود، می تواند به بهشت وارد شود ! و آ ن وقـت خدا نهمین در بهشت را باز کرد . فرشته وارد شد و شاعـر را دیـد که آنجـا نشسته است در سوگ هشت بهشت و رنج هبوط !  فرشته حقیقت ماجرا را برایش گفت . اما او باور نکرد. آدم ها هیچ کدام این قصه را باور نمی کنند. تنها آن فرشته است که می داند بهشت واقعی کجاست!


 

 
 
 

دختر و پیرمرد یکشنبه سوم اردیبهشت 1391
 

فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی .
پیرمرد از دختر پرسید :
- غمگینی؟
- نه .
- مطمئنی ؟
- نه .
- چرا گریه می کنی ؟
- دوستام منو دوست ندارن .
- چرا ؟
- جون قشنگ نیستم .
- قبلا اینو به تو گفتن ؟
- نه .
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم .
- راست می گی ؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و در حالی که قلبش مالامال از شادی بود  به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت !!


 

 
 
 

حکایت یک عشق واقعی سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391
 

زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.

از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است.در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است. در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کرد :گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می شود. بزودی برمی گردیم…

چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمی درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و وقتی همه چیز روبراه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی هوش بود. صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می خواست او همان جا بماند. همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می زد. همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می شد. روزی در راهرو قدم می زدم. وقتی از کنار مرد می گذشتم داشت می گفت: گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب می شود و ما برمی گردیم.

یک بار اتفاقی نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. مرد درحالی که اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: خواهش می کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام. برای این که نگران آینده مان نشود، وانمود می کنم که دارم با تلفن حرف می زنم.

در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد و شمع روشن کردن و کادو پیچی و از اینجور جفنگ بازیها نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می کرد

 

 
 
 

یه روز یه ترکه یه رشتیه یک لره سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391
 

یه روز یه ترک

اسمش ستار خان بود، شاید هم باقر خان.. ؛

خیلی شجاع بود، خیلی نترس.. ؛

یکه و تنها از پس ارتش حکومت مرکزی براومد

جونش رو گذاشت کف دستش و سرباز راه مشروطیت و آزادی شد،

فداکاری کرد، برای ایران، برای من و تو

برای اینکه ما یه روزی تو این مملکت آزاد زندگی کنیم.



یه روز یه رشتیه

اسمش میرزا کوچک خان بود، میرزا کوچک خان جنگلی؛

برای مهار کردن گاو وحشی قدرت مطلقه تلاش کرد،

برای اینکه کسی تو این مملکت ادعای خدایی نکنه؛

اونقدر جنگید تا جونش رو فدای سرزمینش کرد


یه روز یه لره بود،

کریم خان زند

ساده زیست ، نیك سیرت و عدالت پرور بود و تا ممكن می شد از شدت عمل احتراز می كرد.

.یه روز ما همه با هم بودیم.. ،

ترک و رشتی و لر و اصفهانی و

تا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند

و قفل دوستی ما رو شکستند .. ؛


حالا دیگه ما برای هم جوک می سازیم،

به همدیگه می خندیم،؟!!!

و اینجوری شادیم !!!!.. ؛

این از فرهنگ ایرونی به دور است. آخه این نسل جدید نسل قابل اطمینان و متفاوتی هستند پس با هم بخندیم نه به همدیگه.

 

 
 
 

خاطره دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391
 

سر کلاس بودیم معلم دینو زندگی مون پرسید بچه ها کی میدونه چرا وقتی دو نفر عصبانی میشن سرهم داد میکشن؟ یکی از بچه ها گفت  خوب معلومه دیگه چون وقتی عصبانی میشن از کوره در میرن و داد میزنن . معلممون پاسخ داد نه بچه ها اینطور نیس وبه سوال خودش چنین پاسخ داد وقتی دو نفر از دسته هم عصبانی میشن قلبشون از هم دور میشه و صداشون به هم نمیرسه و هر چقدر عصبانی تر میشن قلبشون بیشتر از هم فاصله میگیره تا اینکه  قلباشون انقدر از هم فاصله میگیره که هر چقدر سرهم داد میزنن کاری درست نمیشه

بعدش ادامه داد بچه ها حالا برعکس  وقتی دو نفر همدیگرو دوست داشته باشن قلبشون به هم نزدیک میشه دیگه نیازی به داد زدن نیس با صدای اروم هم حرف همو میفهمن

حالا هر چقدر  همدیگرو بیشتر دوست داشته باشن قلباشون به هم بیشتر نزدیک میشه  تا این که فاصله قلبها از بین میره دیگه حتی نیازی به پچ پچم نیس چون با نگاه به هم دیگه حرف همو میفهمن  


 

 
 
 

داستان سیندرلا به زبونه طنز دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391
 

یکی بود ، دو تا نبود ، زیر گنبد کبود که شایدم کبود نبود و آبی بود ، یه دختر خوشگل ,بدون پدر مادر زندگی می کرد. اسم این دختر خوشگله سیندرلا بود که بلا نسبت دخترای امروزی، روم به دیوار روم به دیوار ، گلاب به روتون خیلی خوشگل بود .
سیندرلا با نامادریش که اسمش صغری خانم بود و 2 تا خواهر ناتنیاش که اسمشون زری و پری بود زندگی می کرد . بیچاره سیندرلا از صبح که از خواب پا می شد باید کار می کرد تا آخر شب . آخه صغرا خانم خیلی ظالم بود . همش می گفت سیندرلا پارکت ها رو طی کشیدی؟................................

 

 


ادامه مطلب

 

 
 
 

شعری از استاد فریدون مشیری دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391
 

ترا من زهر شیرین خوانم ای عشق ،

   که نامی خوش تر از اینت ندانم .

  وگر هر لحظه رنگی تازه گیری ،

   به غیر از « زهر شیرینت » نخوانم .

  تو زهری ، زهر گرم سینه سوزی ،

 تو شیرینی ، که شور هستی از تست .

   شراب جام خورشیدی ، که جان را

  نشاط از تو ، غم از تو ، مستی از تست .

  به آسانی ، مرا از من ربودی

  درون کوره ی غم آزمودی

 دلت آخر به سرگردانیم سوخت

  نگاهم را به زیبایی گشودی

   بسی گفتند: « دل از عشق برگیر !

 که : نیرنگ است  و افسون است و جادوست !»

ولی ما دل به او بستیم و دیدیم

  که این زهر است ، اما ! ...نوشداروست !

   چه غم دارم که این زهر تب آلود ،

 تنم را در جدایی می گدازد

   از آن شادم که در هنگامة درد ؛

    غمی شیرین دلم را  می نوازد .

  اگر مرگم به نامردی نگیرد ؛

  مرا مهرِ تو در دل جاودانی است .

  وگر عمرم به ناکامی سرآید ؛

  ترا دارم که: مرگم زندگانی است .


 

 
 
 

ناز کردن دخترا تا.... یکشنبه بیستم فروردین 1391
 

پسر:سلام عزیزم خوبی

دختر:سلام ای بد نیستم

پسر:عزیزم چیکار میکردی

دختر:هیچی کاری داشتی

پسر:آره زنگ زدم بگم حاضر شو باهم شام بریم بیرون یه گشتیم بزنیم

دختر:الان، من که نمیتونم بزار واسه بعد

پسر:واسه چی

دختر:خیلی حوصله ندارم الان

پسر:خب حالا پاشو بیا بریم حوصلت میاد

دختر:نه آخه یه جوریم حوصله ندارم اصلا، امروز یوگا نرفتم اعصابم آروم نیست

پسر:باشه پس بمونه واسه بعد

دختر:خب حالا دیگه گفتی میام دیگه

پسر:نه نمیخواد بزار باشه واسه بعد

دختر:نه بیا بریم دیگه الان یه خورده حوصلم اومد

پسر:گفتم که نه ولش کن توام حوصله نداری

دختر:نه آخه اصلا خودم میخواستم بهت زنگ بزنم بگم شب بریم بیرون

پسر:نه بمونه یه شب دیگه خدافظ.



 

 
 
 

تو رو خدا این مطلبو حتما بخونید یکشنبه چهاردهم اسفند 1390
 

یه پسر و دختری عاشق همدیگه بودن. میخواستن با هم ازدواج کنن.

اما این وسط یه مشکل پیش میاد اونم اینکه دختره به پسره خیانت می کنه

و با یکی دیگه ازدواج می کنه. پسره به محض شنیدن این خبر

۳۰۰ میلی لیتر به خودش بنزین تزریق میکنه اما نمی میره.

خلاصه یه چند روزی بیمارستان بوده. تو این مدت دختره یه روز در کمال پررویی

میره ملاقاتش. پسره هم تا اونو می بینه یه چاقو برمیداره و میذاره دنبالش.

پسره بدو دختره بدو تا بالاخره پسره میگیردش. دستشو بالا می بره

که با چاقو بهش بزنه. یه دفعه بنزین تموم میکنه...

پس در مصرف بنزین صرفه جویی کنید!


 

 
 
 

بازهم قهرمانی یکشنبه هفتم اسفند 1390
 

کسب مقام دومی در مسابقات دو ۸۰۰ متر توسط حسین رسولی  و مقام سومی توسط وحید ذوالقدری را به همه ی دوست داران فوریت تبریک میگوییم

البته حسین عزیز در پرتاب نیزه هم سوم شد

کسب مقام قهرمانی تیم فوریت های پزشکی ورودی۸۹ در مسابقات طناب کشی بین دانشگاهی را به همه ی دانشجوییان دانشکده پرستاری و مامایی زنجان تبریک میگوییم


ادامه مطلب

 

 
 
 

مناجات نامه طنز پنجشنبه بیستم بهمن 1390
 

الهی

ای خالق کل صفر و مش غلام ...، از من به تو سلام ،

همه ی حرفهای نگفته ام می دانی از الف تا لام ...

الهی

افتاده ایم مثل خر توی چاهی ، نه از پیش راه داریم ،

نه از پس راهی ، رفته است بر سرمان عجب کلاهی.

الهی

هر چند بنده ی پُر خنده ی توئیم ، به جان « آق دایی »

شرمنده ی توئیم ،پا برگاز خطا می گازیم راننده ی توئیم.

الهی

ای خـالق بـی مـدد ، مـا بـا حمـاقت هـای بـــی عــدد،

می کنیم بر خودمان بــد.

الهی

مـــرغ مــا همیشه یک پــا دارد ، واســه ی یک تخــم

کوچولو غوغا دارد، می دانیم کار ما نه مرحبا دارد.

الهی

مثل پرنده ای در قفسیم ،مثل چوب دو سر نجسیم،

موشیم و مار و عقربیم ...چه کسیم؟!

الهی

نه پاستور نه کُخیم،نه شاغلام نه شعبان بی مُخیم،

آخر بگو که ما چه پُخیم ؟!

الهی

مثل میمون بد ادائیم ، مثل جغد بد صدائیم ،مگـر ما

از خلقت تو جدائیم ؟!

الهی

بنــــدگــان آس و پـاسیم ، تــــو را نــــه  پـــــــول را

می شناسیم ، خودت می دانی ناسپاسیم .

الهی

پیش از بعد قبل است ، شکم عده ای طبل است ،

می دانیم بعد از « اعتصمو » ،« حبل » است .

الهی

گاهی روباه گاه شیریم ، مچ بند و مچ گیریم،از باد

هوا سیریم !

الهی

ما همه از خاکیم،مخلص تریاکیم، پرّنده ی افلاکیم.

الهی

اگـــــر هفتیـم اگـــــر هشتیـم ، همــه مــــــــــــان

افتاده تشتیم ، تو که با ما باشی واقعا" مَشتیم !


 

 
 
 

عاقبت دخترا چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390
 

عاقبت همه ی دخترا

 

 
 
 

مرد واقعی چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390
 

مرد واقعی

کدام یک مردی واقعی است ؟ نظر بدهید


 

 
 
 

حرفای دل مدیر کلاغ سفید دوشنبه سوم بهمن 1390
 

سلام به همه ی برو بچه های فوریت در همه جای ایران بخصوص بچه های فوریت زنجان  


ادامه مطلب

 

 
 
 

عیب کوچولوی عروس دوشنبه سوم بهمن 1390
 

داستان


ادامه مطلب

 

 
 
 

شوهرای برگزیده جهان یکشنبه چهاردهم اسفند 1390
 


ادامه مطلب

 

 
 
 

بازهم سهراب پنجشنبه یازدهم اسفند 1390
 

باز سهراب
فوریتم
کارم عالیست
دوستانی دارم
قهرمانه قهرمانان
و اما باقری
آن مرد تنها سالار ما
همه از دم باحال................
دانشکده ای دارم با صفا
پر از درختان مهر و وفا
با دانشپژوهانی فعال
در کدامین عرصه مهم نیست!!!
مهم در صحنه بودن است....
مهم تلاش است...............
مهم عشق به کار است..................
برچسب‌ها: ارسالی از کبوتر چاهی

 

 
 
 

بازهم سهراب سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390
 

تو کجایی سهراب؟...
آب را گل کردند، چشم ها را بستند و چه با دل کردند...
وای سهراب کجایی آخر؟...
زخم ها بر دل عاشق کردند، خون به چشمان شقایق کردند!
تو کجایی سهراب؟
که همین نزدیکی عشق را دار زدند،همه جا سایه دیوار زدن!
وای سهراب دلم را کشتن!!!
صبر کن سهراب...
قایقت جا دارد؟
من هم از همهمه ی اهل زمین دلگیرم...


برچسب‌ها: ارسالی از رضا خوئینی

 

 
 
 

لغت نامه دانشجویی چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390
 

تقلب:
یک سری اعمال ننگین در صورت با عرضه بودن واین کاره بودن شخص امتحان دهنده آخر عاقبت خوش وخرمی دارد.نوعی هلو برو تو گلو که با توجه به درجه درایت و تیزی استاد ومراقبان می تواند نوع هلویش از هسته دار وخاردار تا آب هلوباطعم موزونمره مفتکی متغیر باشد.بیراهه ای که اتفاقا آخرش به هدف اگر مناجاتها جواب بدهد ختم می شود.یک نوع وسیله درس پاس کن نا مشروع و دریچه ای به سوی روشنایی..
شب امتحان:
شب ظلمانی یلدا.شب مشکی دانشجو.شبی که در آن قیافه استاد و خجالت در بین همکلاسان رژه می رود.در این شب انسان تمام مصائب تاریخ بشر را به صور ت قلبه و یکجا نوش جان می کند.یک نوع زلزله در میان ایام سال.شب چشمهای پف کرده ودهان های کف کرده.شب رقص وپایکوبی کلمات جزوه وکتاب بر روی سسلسله اعصاب محیطی ومرکزی دانشجوشب تنهایی و سرد که باید به بی کاری فکر کنی
جزوه:
یک جور کاتالیزور که در صورت همکاری ابروبادومه وخورشیدواینا دانشجورا به سمت پاس شدن درس هل می دهد همه علم بشری.چکیده دانش تاریخ مصرف گذشته استاد.وسیله ای که معمولا دانشجو با آن سر کار گذاشته می شود.تنها شاهد ماجرای سوخاری شدن دانشجو در شب امتحان.قوت قلبی که عاقبت آفت قلب می شود.
به ادامه مطلب مراجعه کنید
مراقب:
موجودی ستم کار و ریا پیشه که متاسفانه چشم وگوش و باقی حواس را هم دارد. سیستمی که نقش دزدگیرمنازل را سر جلسه ایفا میکند.گالری ضدحال.موجودی افسانه ای یک نوع تله موش زنده
روزامتحان:
روزی که درآن خورشید طلوع نمی کند.زمانی برای جفتک زدن اسب ها،لحظه ای که درآن دانشجومی خواهد سر به تن عالم و آدم نباشد.روز بد بیاری.روزی که درآن نگاه ها عمیق می شوند.روزلبخندهای استراتژیک.روزی که در آن دوست ودشمن با هم ودر کنار هم به مابقه می دهند.روز سخت جدایی و نمونه ای از روز معاد روحانی
نمره:
تبلور میزان دانش،مهارت وپارتی بازی استاد،بهانه ای همیشگی برای اعتراض.وسیله ای که استادبا آن چه ها که نمی کند!و خلاصه نمره یعنی اهداء آبرو تازه آنهم اگر نمره های قبلی چیزی به جا گذاشته باشند.
سؤال:
یک نوع شعورسنج استاد ودانشجو.کلمات نفرت انگیزی که به نوبت وتک تک مثل نیزه درچشم دانشجو فرو میروند و لحظه به لحظه او را به عمق نادانی اش واقف تر می کنند.لورفتن آنها به حماسه سازی دانشجویان منتهی میشود.انواع مختلف آن از تشریحی تا تستی ضد حال و باعث اخم وبد وبیرا گویی منجر خواهد گشت.
استاد:
منبع علم،ژنراتوردانش،نیروگاه انسانیت،تبلوردانایی،کوه توانایی،مایه افتخارما،بابا تو دیگه کی هستی ترین موجود عالم،خودصفا،اندوفا،دارنده انواع واقسام شفا،ضدجفا،یاری گر ضعفا،معلم الخلفا ......

 

 
 
 

خوابگاه دختران و پسران چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390
 

 
ادامه مطلب

 

 
 
 

داستان جالب مارها و قورباغه ها سه شنبه هجدهم بهمن 1390
 

مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها از این نابسامانی بسیار غمگین بودند تا اینکه قورباغه ها علیه مارها به لک لکها شکایت کردند لک لکها چندی از مارها را خوردند و بقیه را هم تار و مار کردند و قورباغه ها از این حمایت شادمان شدند طولی نکشید که لک لکها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه ها قورباغه ها ناگهان دچار اختلاف دیدگاه شدند عده ای از آنها با لک لکها کنار آمدند و عدهای دیگر خواهان بازگشت مارها شدند مارها بازگشتند ولی اینبار همپای لک لکها شروع به خوردن قورباغه ها کردند حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شدهاند که انگار برای خورده شدن به دنیا آمده اند ولی تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است ! اینکه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان
برچسب‌ها: ارسالی از ایدین

 

 
 
 

حکایتی از ملا سه شنبه هجدهم بهمن 1390
 

در نزدیکی ده ملا مکان مرتفعی بود که شبها باد می آمد و فوق العاده سرد می...شد.دوستان ملا گفتند: ملا اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی در آن تپه بمانی, ما یک سور به تو می دهیم و گرنه توباید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی.
ملا قبول کرد, شب در آنجا رفت وتا صبح به خود پیچید و سرما را تحمل کرد و صبح که آمد گفت: من برنده شدم و باید به من سور دهید.گفتند: ملا از هیچ آتشی استفاده نکردی؟ملا گفت: نه, فقط در یکی از دهات اطراف یک پنجره روشن بود و معلوم بود شمعی در آنجا روشن است. دوستان گفتند: همان آتش تورا گرم کرده و بنابراین شرط را باختی و باید مهمانی بدهی.
ملا قبول کرد و گفت: فلان روز ناهار به منزل ما بیایید. دوستان یکی یکی آمدند, اما نشانی از ناهار نبود گفتند: ملا, انگار نهاری در کار نیست. ملا گفت: چرا ولی هنوز آماده نشده, دو سه ساعت دیگه هم گذشت باز ناهار حاضر نبود. ملا گفت: آب هنوز جوش نیامده که برنج را درونش بریزم. دوستان به آشپزخانه رفتند ببیننند چگونه آب به جوش نمی آید. دیدند ملا یک دیگ بزرگ به طاق آویزان کرده دو متر پایین تر یک شمع کوچک زیر دیگ نهاده.گفتند: ملا این شمع کوچک نمی تواند از فاصله دو متری دیگ به این بزرگی را گرم کند. ملا گقت: چطور از فاصله چند کیلومتری می توانست مرا روی تپه گرم کند؟شما بنشینید تا آب جوش بیاید و غذا آماده شود.

نکته:
با همان متری که دیگران را اندازه گیری میکنید اندازه گیری می شوید

برچسب‌ها: ارسالی از پریسا

 

 
 
 

رفتار دختر خانوم ها در دانشگاه دوشنبه هفدهم بهمن 1390
 

ادامه مطلب یادت نره
ادامه مطلب

 

 
 
 

 
 
 

بدون شرح دوشنبه هفدهم بهمن 1390
 


 

 
 
 

دختر پسرای این دورو زمونه دوشنبه هفدهم بهمن 1390
 


 

 
 
  RSS 2.0  

bahar22

كد پرواز پرندگان

3D Letter K

Weblog Themes By Blog Skin